منطقه 8

افطاری‌های ساده و عید‌های شیرین‌تر از عسل

نویسنده: فاطمه شعبانی
انگار همین دیروز بود که چشم‌های اشتیاقمان را به پهنه آسمان دوخته بودیم و آمدن ماه نو را انتظار می‌کشیدیم؛ ماهی که زمین را به آسمان پیوند می‌دهد...
1396/03/29
 انگار همین دیروز بود که چشم‌های اشتیاقمان را به پهنه آسمان دوخته بودیم و آمدن ماه نو را انتظار می‌کشیدیم؛ ماهی که زمین را به آسمان پیوند می‌دهد و انسان را از تعلقات تن می‌کند و به حقیقت ایمان نزدیک می‌کند. و آن ماهی که با نور نماز و نیایش و با ریسمان روزه و پرستش و در سایه سار قرآن، آدمی را از چاه بردگی به ستیغ بلند بندگی می‌رساند. اینک آن ماه دلربا، آهنگ رفتن دارد و ما مانده‌ایم با یک دنیا انس و دل سپردگی که باید تا سال بعد چشم به راه آمدنش باشیم. مهمان عزیزی که 30 روز عطر معنویت و ملکوت را در کوچه‌پسکوچه‌های جان ما می‌پراکند و شهر را مژده‌‌‌‌ آبادانی می‌داد، اینک آماده رفتن است. ماه رمضان، دامن کشان می‌رود و دل‌های شیفته آنان که روزهایش را روزه داشتند و شب‌هایش را با قرآن و نیایش خوش بودند، با خود می‌برد. یادش به‌خیر قرآن به سر گرفتن شب قدر، زانو زدن کنار سفره افطار، دعای سحر، بی‌قراری لحظه‌های اذان، روزهای روزه، روز عاشقانه زیستن و 30 روز بندگی کردن، 30 روز دل سپردن و اینک به وداع با ماه خوبی‌ها و سحرهای قشنگ دعا و لحظه‌های سبز اجابت نزدیک می‌شویم. به این بهانه به سراغ خاطرات اهالی محل از روزهای پایانی ماه رمضان و عید فطر رفتیم تا بدانیم قدیمی‌ها چگونه با این ماه عزیز خداحافظی می‌کردند.

نماز عید فطر در بیایان
حاج آقا «‌جواد حسینی» که سال‌ها مدیریت مدرسه استقلال را عهده‌دار بوده و از سال 1344 تا پیروزی انقلاب در محله وحیدیه سکونت داشته هم از خاطرات آن دوران برایمان اینگونه می‌گوید: «به خاطر شرایط کاری‌ام خیلی کم مرخصی می‌گرفتم و در نتیجه زیاد به مسافرت نمی‌رفتیم. تعطیلات رسمی چون تاسوعا و عاشورا و عید فطر را برای سفر غنیمت می‌دانستیم که به شهرستان برویم. غالباً صبح زود راه می‌افتادیم یادم می‌آید یکسال نماز عید فطر به مقصد نرسیدیم و نرسیده به قم در بیابان ماشین را نگه داشتیم و با خانواده نماز عید فطر را برگزار کردیم.»

عشق خوردن سحری
حاجیه خانم «‌فاطمه قربانعلی» همسر شهید «عبدالرضا قربانعلی» متولد خیابان تهران‌نو است. او دوران کودکی و نوجوانی‌اش در این خیابان و این محله سپری شده و با یادآوری خاطرات خوش روزه‌داری در سنین بچگی لبخند شیرینی می‌زند. حاج خانم برای ما از آن دوران این‌طور تعریف می‌کند: «نزدیک‌ترین مسجد به منزل ما مسجد مالک‌اشتر بود. یعنی دقیقاً سرکوچه ما قرار داشت. به خاطر دارم که از بچگی این مسجد در ماه‌های رمضان سحری می‌داد. خیلی بچه بودیم اما نمی‌دانم این سحری خوردن در مسجد چرا این‌قدر برایم کشش داشت که به راحتی از خواب بیدار می‌شدیم. پدرم که نانوا بود و باید قبل از سحر بیدار می‌شد و برای آماده کردن خمیر به نانوایی می‌رفت ما را هم بیدار می‌کرد. مادرم خدابیامرز خیلی به نماز و روزه ما اهمیت می‌داد. ما هم چادر نمازمان را سر می‌کردیم و با مادر به مسجد می‌رفتیم. سحری می‌خوردیم و نمازمان را هم می‌خواندیم و برمی‌گشتیم. شب و روز عید فطر صدای ‌الله‌اکبر، ولله الحمد... که از بلندگوی مسجدمان بلند می‌شد می‌فهمیدیم که عید فطر شده است. امام جماعت مسجد مالک‌اشتر که خدا رحمتش کند، حاج آقا سیفی بود و در همسایگی ما منزل داشت. روز عید فطر تعدادی از نمازگزاران مسجد طبق یک سنت دیرینه به در خانه حاج آقا سیفی می‌آمدند و ‌الله‌اکبر‌گویان او را برای اقامه نماز عید فطر به مسجد محل می‌بردند. ما بچه بودیم و همیشه از دیدن این صحنه خیلی ذوق می‌کردیم.»

شیر و نان قندی
خانم «صدیقه ساجدی» از ساکنان دردشت خاطرات دوران کودکی‌اش را به خوبی به یاد دارد؛ خاطراتی که بسیار شنیدنی است: «خاطرات عید فطر بچگی من با صدای ‌الله‌اکبر مسجدمان عجین شده است. چون شب‌ها زود می‌خوابیدیم تا سحر به راحتی بلند شویم. گاهی تا قبل از سحر از اعلام عید فطر خبردار نمی‌شدیم. یادم هست بچه بودم و یک شب سحری خواب ماندیم و با صدای ‌الله‌اکبر بیدار شدیم. پدرم گفت عید شده است و کلی ذوق کردم که مجبور نیستم بی‌سحری روزه بگیرم. پدرم مقید به دادن فطریه و رد کردنش قبل از نماز عید فطر بود. فطریه را دستگردان می‌کرد. اوایل اصلاً نمی‌فهمیدم منظور پدر از این کار‌ چیست؟ گاهی در خواب متوجه می‌شدم که پدرم دست ما را روی پول می‌کشد. مادر همیشه دعا می‌کرد: خدا کند بچه‌های من همیشه فطریه بده باشند نه فطریه بگیر.» او گریزی به نماز عید فطر هم می‌زند: «امام جماعت مسجد ما معتقد بود که نماز را باید زیر آسمان خواند. صبح زود فرش و موکت‌های قدیمی مسجد را از انبار در می‌آورند و خیابان را فرش می‌کردند. یکی از دوستان پدرم گاوداری داشت و هرسال بعد از نماز عید فطر به نمازگزاران شیر داغ می‌داد. پدرم هم نان قندی می‌خرید. زمانی که بچه‌تر بودیم وقتی صبح چشم را باز می‌کردم و پدر و مادرم را می‌دیدم که بعد از نماز با لیوان شیر و نان قندی آمده‌اند، کلی خوشحال می‌شدم. نمی‌دانم این شیر و نان قندی چه طعم خاصی داشت که هنوز مزه‌اش زیر زبان من است.»

به صرف کله‌پاچه
خانم ساجدی خاطراتش را این‌طور ادامه می‌دهد: «مادرم عادت خوبی داشت زمانی که من و خواهرم به سن تکلیف رسیدیم روز عید فطر به ما هدیه می‌داد. اغلب هم این هدیه لباس بود. پارچه‌اش را از بزازی محلمان می‌خرید. یکی از همسایه‌هایمان چرخ خیاطی داشت و وجبی لباس می‌دوخت. بدون اینکه ما خبردار شویم نزد او می‌رفت و برای من و خواهرم لباس می‌دوخت. نمی‌دانم چطوری لباس‌ها همیشه اندازه‌مان می‌شد؟ بعدها که کمی بزرگ‌تر شدیم برایمان لباس آماده می‌خرید. مادر جمله قشنگی می‌گفت: این هدیه من است بابت یک ماه روزه گرفتن ان‌شاءالله هدیه اصلی را از خدا بگیرید. خیلی وقت‌ها روزهای داغ و طولانی ماه رمضان را به امید این جایزه سپری می‌کردیم. هدیه‌هایی که روز عید فطر مادر به ما می‌داد تأثیر زیادی در علاقه‌مندی ما به ماه رمضان داشت. تا یادم می‌آید نهار‌های عید فطر منزل پدربزرگم جمع می‌شدیم. همه خاله‌ها و دایی‌ها و بچه‌هایشان. ناهار ظهر جمعه هم کله‌پاچه بود. این سنت کله‌پاچه‌خوری در خانواده سال‌های سال ادامه داشت. من و یکی از دختردایی‌هایمان از کله‌پاچه بدمان می‌آمد دایی بزرگم همیشه برای ما چند سیخ کباب می‌گرفت و گاهی برای اینکه دل بقیه هم می‌خواست این تعداد اضافه می‌شد. سال‌ها این سنت ادامه داشت تا مادربزرگ فوت کرد هرچند مادر و دایی‌ها سعی کردند دوباره خانواده را دور هم جمع کنند اما این اتفاق کمتر می‌افتد.»

در کوی دوست
 حاج «‌سید عطا هاشمی» از اهالی نظام‌آباد از ماه رمضان‌های قدیم نظام‌آباد این‌طور تعریف می‌کند: «زمانی که من 6‌ـ 7 ساله بودم هنوز نظام‌آباد مسجد و هیئتی نداشت و ماه رمضان که می‌شد در خانه‌ها قرائت قرآن برگزار می‌شد و هر شب در منزل یکی از اهالی، قرائت یک جزء قرآن دایر بود. چون اغلب افراد قرآن خواندن بلد نبودند کسی که به‌عنوان مربی پشت رحل بود تند می‌خواند تا جزء تمام شود. چند سال بعد پدرم از بازار بین‌الحرمین 15 جلد قرآن یک شکل خرید. «آسید احمد آقا» پیرمردی بود که مربی قرآن بود. جلسه قرآن که تمام می‌شد چون صوت من زیبا بود می‌گفت: سید بنشین روش غلط‌گیری را به تو یاد بدهم. مزه شیرین قاعده «یرملون» هنوز زیر زبانم است. پذیرایی هم با چای بود و زولبیایی که از میدان امام حسین(ع) اول 17شهریور قنادی می‌خریدیم و به جلسه می‌آوردیم. از یک ساعت مانده به اذان صبح پدر به حیاط می‌رفت و با صدای بلند سحر‌خوانی می‌کرد: «شب‌خیز که عاشقان به شب راز کنند/ گرد در و بام دوست پرواز کنند/ هرجا که بود دری، به شب بربندند / الا در کوی دوست که شب باز کنند.» صدای پدر در باغ می‌پیچید و به گوش همه می‌رسید. غیر از اینها مناجات‌نامه خواجه‌عبدالله انصاری هم می‌خواند: «الهی کاسنی تلخ است اما از بوستان است، این بنده‌ات گناهکار است اما از دوستان است. الهی بیزارم از طاعتی که مرا به عجب آورد و بنده آن معصیتم که مرا به عذر آورد. مناجات‌خوان اذان هم می‌گفت. عید فطر که می‌شد چون پدرم سید و بزرگ محل بود فامیل‌ها به دیدن ما می‌آمدند.»

نماز عید فطر در مدرسه کمال!
حاج «عباس آقا صاحب‌الزمانی‌» مدیرسابق دبیرستان کمال که سال‌ها در محله نارمک کار و زندگی کرده است، به قصه ساخت مسجد این مدرسه و نماز عیدفطری که در آن خوانده شده است اشاره می‌کند: «مرحوم دکتر یدالله سحابی در حدود 100‌مترمربع از جنوب غربی مدرسه صیغه وقف خوانده بود که مسجد بنا کنند. این مسجد در 2 طبقه ساخته شد که یک طبقه کتابخانه و محل سخنرانی و یک طبقه نمازخانه بود. یک روز مرحوم آیت‌الله ‌ طالقانی، آیت‌الله ‌زنجانی، شهید مرتضی مطهری، مهندس مهدی بازرگان و دکتر سحابی برای افتتاح مسجد به مدرسه کمال آمدند. حاج آقا صاحب زمانی با اشاره به اینکه مسجدجامع نارمک آن زمان مرکز تمرکز نیروهای انقلابی بود که دولت به آنها اجازه فعالیت در جاهای دیگر را نمی‌داد می‌گوید: «هر برنامه‌ای که در این مسجد برگزار می‌شد اغلب آنقدر شلوغ می‌شد که جمعیت تا داخل خیابان هم می‌آمد چون جمعیت زیادی از نقاط مختلف شهر برای شرکت در این مراسم می‌آمدند. مراسم ماه رمضان این مسجد خیلی شلوغ می‌شد. نماز‌های عید فطر یکی از برنامه‌های مسجد بود که با استقبال بی‌نظیری مواجه می‌شد. نماز را در مسجدجامع نارمک می‌خواندیم و ناهار را در مدرسه کمال صرف می‌کردیم. به خوبی به خاطر دارم یکسال که حکومت از اقامه نماز عید فطر به جماعت مرحوم آیت‌الله ‌طالقانی در مسجد نارمک ممانعت کرد نماز عید فطر را در مدرسه کمال برگزار کردیم که یکی از خاطره‌انگیز‌ترین نمازهای عید فطر من است.»

نماز عید فطر مسجد امام رضا(ع)
حاجیه خانم «سوری شجاعی» 75 ساله مادر شهید «‌داود پاک‌نژاد» که سال‌ها در کوچه شهید مصطفایی و در همسایگی باشگاه دیهیم زندگی کرده از عید فطر سال‌هایی می‌گوید که به تازگی به محله وحیدیه آمده بودند: «آن موقع مثل الان نبود که در خیلی از منازل در ماه رمضان جلسه جزء‌خوانی قرآن برقرار باشد. اصلاً کتاب دعا این‌قدر زیاد نبود. ما خودمان در منزلمان ماهی یکبار روضه داشتیم و یک آقا سید می‌آمد و روضه می‌خواند. آن زمان اغلب شب‌های عید فطر گوشمان به رادیو بود که ببینیم فردا عید فطر است یا نیست. قبل از اینکه به محله وحیدیه بیاییم در محله مولوی می‌نشستیم خب آنجا از محل‌های قدیم تهران بود و به همین نسبت هم حال و هوای مذهبی‌تری داشت. تا مولوی بودیم نماز عید فطر را در مسجد بازار می‌خواندیم که بسیار شلوغ می‌شد و خیلی صفا داشت. به وحیدیه که آمدیم اوایل خبری نبود نزدیک‌ترین مسجد به ما مسجد امام رضا(ع) بود که در این مسجد نماز عید فطر اقامه می‌شد. وضعیت اقتصادی زیاد خوب نبود. برای دادن فطریه در خانواده‌هایی که دستشان تنگ بود اغلب بزرگ‌تر خانواده مقداری پول را دست گردان می‌کرد و به کوچک‌ترین عضو خانواده می‌داد. مثل الان نبود که صندوق برای جمع‌آوری فطریه بگذارند. جمعیت هم کم بود. یک دفعه تا ساعت 2 بعداز ظهر روزه بودیم که از رادیو اعلام کردند عید شده است و همه ما افطار کردیم.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code