منطقه 8

بچه با غیرت مادر

نویسنده: فاطمه شعبانی
زنگ در آهنی قدیمی با رنگ کرم قهوه‌ای را که به صدا در می‌آوریم، مادر خودش در را به روی ما باز می‌کند لاغر قد بلند و تکیده است. گوشه حیاط درخت توت قدیمی است که درست همسن این خانه است. از پله‌ها و فرش قرمز خانه بالا می‌رویم این طبقه و این اتاق، اتاق مهمانی است...
1396/04/26
 زنگ در آهنی قدیمی با رنگ کرم قهوه‌ای را که به صدا در می‌آوریم، مادر خودش در را به روی ما باز می‌کند لاغر قد بلند و تکیده است. گوشه حیاط درخت توت قدیمی است که درست همسن این خانه است. از پله‌ها و فرش قرمز خانه بالا می‌رویم این طبقه و این اتاق، اتاق مهمانی است. کنار در بالکن می‌نشینیم پرده که کنار می‌رود از بالکن، در حیاط و درخت توت نمایان است. مشخص است مادر سال‌هاست که اینجا می‌نشیند و خاطرات پسر را مرور می‌کند. فصل توت که می‌رسد، پسر را می‌بیند که بالای درخت رفته و خواهرهایش چادر گرفته‌اند و پسر توت می‌تکاند و چادر خواهرها پر از توت می‌شود. گه‌گداری به چارچوب در نگاهی می‌اندازد و آرزو می‌کند این در دوباره برای ذبیح‌الله‌اش باز شود و پسر باز داخل خانه بیاید و به عادت همیشگی نخستین جمله‌ای که بپرسد این باشد: مامان کجاست؟ سال‌هاست که مادر گوشه و کنار خانه را می‌کاود و پسر را جست‌وجو می‌کند امیدوار است که دوباره خواب آمدنش را ببیند و مثل همیشه خواب‌هایش تعبیر شود و درست از آب در بیاید. سالگرد شهادت، بهانه دیدار ما از حاجیه خانم «‌لیلا محمدی» 71 ساله مادر شهید «‌ذبیح‌الله ‌نجاری» در محله نظام‌آباد بود.

 قربانی خدا
بانو «‌‌جمیله نجاری» 45 ساله و خواهر کوچک شهید و فرزند ته‌تغاری خانه است و هرچند تمایلی به گرفتن عکس ندارد اما در تجدید خاطرات به مادر کمک می‌کند. هر بار که مادر زیاد به پسر فکر می‌کند با این جمله که بحث را عوض کنیم بحث را عوض می‌کند و به ما می‌گوید: «مادرکسالت دارد و برای همین نباید زیاد به خودش فشار بیاورد. هربار به داداش فکر می‌کند فشار زیادی بهش وارد می‌شود و این برای مغزش خوب نیست.» صبر می‌کنیم تا خود مادر سرصحبت را باز کند و از فرزند شهیدش بگوید. حاجیه خانم «‌لیلا محمدی» 70 ساله با ته لهجه قشنگی صحبت می‌کند. اهل قریه آهو است مابین تفرش و اراک و همانجا با حاج علی‌اصغر نجاری که از روستای دیگری به نام کردیجان بوده ازدواج می‌کند. شوهر در تهران کاشیکار و او در ده نزد اقوام بوده است. مرد هرچند ماه در میان سری به آنها می‌زده و احوالی می‌پرسیده و خرجی می‌داده است. ذبیح‌الله‌ همانجا در کردیجان به دنیا می‌آید. مادر می‌گوید: «18 سالم بود که بچه‌ام به دنیا آمد اسمش را هم خودم گذاشتم هم من این اسم را دوست داشتم هم پدرم. 3 ساله بود که به تهران و همین خانه آمدیم و همین‌جا ماندگار شدیم.»

 یادگارش را بردند!
جمیله خانم برایمان شربت خنک بهارنارنج می‌آورد. مادر بشقابمان را پر می‌کند از میوه و مدام اصرار دارد گلویمان را تازه کنیم. اصرار دارد پرحرفی می‌کنم سرتان را به درد می‌آورم. به دنبال تاریخ تولد دقیق شهید هستیم مادر به گلایه می‌گوید: «از طرف بنیاد یکی آمد گفت ما طرحی به نام مخزن داریم که یادگارهای شهدا را جمع‌آوری می‌کنیم. شناسنامه و عکس شهید را برد و دیگر پس نیاورد او نمی‌دانست که اینها برای من یادگارهای بچه عزیزم بود، او نمی‌دانست اینها چقدر برای من و بقیه مادرها ارزش دارد. ارتش به بچه‌ام یک لباس خاکی داده بود هنوزهم نگه داشته‌ام. می‌گویم الان می‌آید!‌»
مادر، بچه‌ام را با محبت خاصی ادا می‌کند هر «بچه‌ام»ی که می‌گوید تمام عشق و علاقه مادرانه‌اش را جمع می‌کند و در یک «بچه‌ام» به زبان می‌آورد. مادر با افسوس ادامه می‌دهد: «خیلی سخت به دنیا آمد آنقدر اذان گفتند تا بالاخره به دنیا آمد. خدا به من 6 بچه داد. 2 تایشان در بچگی رفتند و ذبیح‌الله ‌هم در بزرگی. من بچه خیلی دوست داشتم. اصلاً همه بچه‌هایم را خیلی دوست داشتم و ذبیح‌الله ‌را طور دیگری می‌خواستم. اگر می‌دانستم این‌طور می‌شود روی چشمم می‌گذاشتمش.»

از من جدا نمی‌شد!
اتاقی که نشسته‌ایم به قول قدیمی‌ها اتاق مهمانی است. نزدیک در بالکن هستیم و در بالکن باز است. از دولتی سایه درخت توت نسیم خنکی به داخل می‌آید. جمیله خانم تابلو کوبلنی را نشانمان می‌دهد که ذبیح‌الله ‌در جبهه بافته و برای مادر هدیه آورده و تاریخ تولدش درج شده است.
مادر گوشه اتاق را نشان می‌دهد: «اینجا نشسته بودیم و از گذشته‌ها تعریف می‌کردیم به من گفت: مامان تا من را‌ داری غصه نخور، الان که او را ندارم چه کار کنم؟ منطقه که بود 40 روز به 40 روز به مرخصی می‌آمد، اغلب اوقات شب می‌رسید. خودش کلید داشت و ما را بیدار نمی‌کرد. پاورچین پاورچین می‌آمد و همین‌جا دراز می‌کشد. به من خیلی وابسته بود یک لحظه از من جدا نمی‌شد چه زمانی که بچه بود و چه زمانی که بزرگ شده بود هرجا می‌رفتم دنبالم می‌گشت که مامان کجایی؟ در بچگی خوابش خیلی سبک بود. برای همین دلم برایش می‌سوخت. بزرگ هم که شد دور من می‌چرخید. از همان بچگی خیلی مهربان بود. اگر با همدیگر به خرید می‌رفتیم هرچه وسایل می‌خریدیم همه را خودش تا منزل می‌آورد. هرچه هم می‌گفتم که خیلی سنگین است گوش نمی‌داد بچه باغیرت من.»

غذای لذیذ مادر
 مادر از یادآوری خاطره‌ای لبخند شیرینی برلبهایش می‌نشیند. تعریف می‌کند: «یکبار با بچه‌ها داخل همین اتاق دورهم نشسته بودیم حرف خواستن نخواستن شد. از من پرسید: مامان کدام یک از ما بچه‌ها را بیشتر دوست داری؟ گفتم: همه بچه‌هایم یک طرف تو یک طرف. دست زد و خیلی خوشحال شد. دروغ هم نگفتم، نه حالا از اولش این بچه‌ام را بیشتر از بقیه دوست داشتم. دوست داشت که بهش بگویم خیلی دوستش دارم و اینها ناراحت می‌شدند! دست خودم نبود همدم تنهایی‌هایم بود برای همین به همدیگر خیلی وابسته شده بودیم و واقعاً دوستش داشتم.» جمیله خانم با مادر شوخی می‌کند: «مادر از اولش بین ما فرق می‌گذاشت و داداش را بیشتر از بقیه دوست داشت. هربار که داداش از منطقه می‌آمد انواع و اقسام غذاهای خوشمزه درست و یک سفره رنگین پهن می‌کرد. آن موقع مثل الان نبود که مدام مرغ درست کنند. هربار قرار بود مادر مرغ درست کند می‌گذاشت تا داداش از منطقه بیاید و بعد مرغ درست می‌کرد. آن موقع غذاها به دهان آدم خیلی مزه می‌داد. با داداش شوخی می‌کردیم و می‌گفتیم: شما همیشه ‌باش تا مامان از این غذاهای خوشمزه برای ما هم درست کند.» و مادر هم مادرانه می‌گوید: «دوست داشتم برای بچه‌ام غذاهای خوب درست کنم.»

هوای همه را داشت
جمیله خانم هواپیمای دست‌ساز برادر شهیدش را می‌آورد و نشانمان می‌دهد. می‌گوید: «داداش خیلی درسخوان بود. رشته اقتصاد می‌خواند درس‌هایش بسیار سنگین بود به خوبی به خاطر دارم درس‌ها را روی نوار کاست ضبط می‌کرد و چندین بار گوش می‌داد تا خیلی خوب یاد بگیرد. دیپلم که گرفت دانشکده افسری قبول شد و مدتی در بروجرد آموزش دید و بقیه‌اش را در سردشت بود تا به شهادت رسید.»
جمیله خانم از خصوصیات اخلاقی برادر می‌گوید: «هیئتی بود و نماز را با صوت و لحن عربی خیلی قشنگ می‌خواند. با من و بقیه رابطه‌ خیلی خوبی داشت. چون فرزند اول خانواده بود خیلی هم مسئولیت‌پذیر بود. در قبال خواهر و برادرها احساس مسئولیت می‌کرد که کجا می‌رویم و با چه کسی می‌گردیم. به حجاب من و خواهرم اهمیت می‌داد که حتماً چادر سرکنیم. هربار که به مرخصی می‌آمد با دست‌های پر می‌آمد و حتماً برای ما حتی شده یک هدیه کوچک می‌خرید. گاهی به مدرسه ما می‌آمد و درس ما را می‌پرسید برایش درس خواندن ما خیلی مهم بود. یادم می‌آید نخستین بارکه با مامان و بابا به مشهد رفته بودیم وقتی به تهران برگشتیم دیدیم تمام دفتر و کتاب‌ها و وسایل مدرسه ما را گرفته است. در کل هوای همه را داشت.»

دوست داشتم داماد شود
پدربزرگ مادری شهید فرد بسیار مؤمن و متدینی بوده و وقت نماز صدای اذانش همه ده را پر می‌کرده و ذبیح‌الله ‌از این جهت شبیه پدربزرگش بوده است. جمیله خانم چای می‌آورد و به شوخی می‌گوید: «مادر چای خور قهاری است.»
سعی‌اش این است که هرچند دقیقه در میان بحث را عوض کند تا مادر اذیت نشود اما مادر خودش دوست دارد از پسر بگوید: «یکبار به بوشهر رفته بودیم ذبیح‌الله ‌تلفن کرد که به مرخصی آمده‌ام. همان شبانه گفتم راه بیفتیم تا زودتر به خانه برسیم و بچه‌ام را ببینم. آمدیم شیراز از شیراز تا تهران هواپیما نبود با یک اتوبوس قراضه راه افتادیم. وقتی به خانه رسیدیم او رفته بود نه او ایستاد که ما ببنیمش نه ما زود رسیدیم که او را ببینیم. وقتی هم دانشکده افسری قبول شد نگفتم نرو؛ ارتش را دوست داشت.» مادر صحبت‌ها را این‌طور ادامه می‌دهد: «نه که الان بگویم اما بچه عاقل و فهمیده‌ای بود حرف‌های خیلی خوبی می‌زد. الان افسوس می‌خورم چرا بیشتر به حرفش گوش ندادم. قبل از شهادتش در همین محل برایش یک دختر دیده بودم که اگر پسندید برایش خواستگاری بروم. در تدارک زن دادنش بودم که شهید شد.»

رویا‌های صادقه
مادر از کسانی است که اغلب اوقات رؤیاهایش صادقه است. لحظاتی گوشه اتاق را با دقت نگاه می‌کند و می‌گوید: «همیشه خواب‌هایم راست از آب در می‌آید وای اگر خواب بد ببینم. هر موقع خواب می‌دیدم که بچه‌ام آمده است بلند می‌شدم و به این اتاق سر می‌زدم در را که باز می‌کردم می‌دیدم آمده و بی‌سروصدا خوابیده است تا ما بیدار نشویم. یکبار تاسوعا بود و بچه‌ام منطقه بود. با مادرم در کوچه نشسته بودیم و دسته‌های عزاداری را نگاه می‌کردیم.
مادرم گفت: کاش الان ذبیح‌الله ‌از اینجا رد شود. به دقیقه نگذشت که از جلو ما رد شد و به سمت خانه رفت. ما اولش ندیدیم همسایه‌ها گفتند که بچه‌ات آمد چرا از جایت تکان نخوردی. مادرم کلی ذوق کرد انگار خدا برادرم را از آسمان به زمین و جلو پای ما انداخت. یک شب خواب دیدم که آمده است در اتاق را باز کردم و نگاه کردم دیدم نیست همانجا زانویم شکست. فهمیدم دیگر بچه‌ام نمی‌آید. صبح دیدم دم در حیاط مردم جمع شده‌اند مردم می‌دانستند که شهید شده است و ما نمی‌دانستیم.»
جمیله خانم می‌گوید: «درست وقتی پیکرش را آوردند ایران قطعنامه را قبول کرد و جنگ تمام شد و این خیلی دردناک بود و دلمان سوخت.»

پسر در قاب
این روزها 2 دختر و تنها پسر خانواده به سرزندگی‌شان رفته‌اند و مادر مانده با یک بغل تنهایی و یک دنیا خاطره‌ریز و درشت پسر که در گوشه و کنار خانه موج می‌زند. هرجا که قدم می‌گذارد خاطره‌ای از پسر به خاطرش می‌آید. گاهی بعضی از مادران شهدا را در کوچه می‌بیند و با آنها سلام و احوالپرسی می‌کند اما خیلی کم به منزل همسایه‌ها می‌رود. مادر در نمازجماعت و مراسم‌های مذهبی مسجد پنج تن(ع) و مسجد جعفر طیار شرکت می‌کند و از برنامه‌های مسجد فیض می‌برد اما به قول خودش بعد از شهادت بچه‌ام دل بیرون رفتن را ندارم و تقریباً خانه‌نشین شده‌ام. بعد از بچه‌ام اگر دیدید دیوار خندید منم خندیدم زندگی‌ام تمام شد. جمیله خانم به دلیل نزدیکی منزلش به مادر بیشتر از بقیه سر می‌زند و بقیه بچه‌ها هم حواسشان به مادر است. نوبت به عکاسی می‌رسد. مادر قاب عکس بچه‌اش را از طاقچه برمی‌دارد از روی شیشه بر موهای سیاه پسر به آرامی و با عشق دست می‌کشد. مادر است دیگر! برایش فرقی نمی‌کند حتی اگر بچه‌اش در قاب عکس باشد نوازشش می‌کند. بچه دوست دارد که بشنود مادرش می‌گوید: «من تورا بیشتر از بقیه دوست دارم.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code