منطقه 8

دیدارتان حالمـان را خـوب مـی کند

نویسنده: فاطمه شعبانی
آبان ماه بهانه است که دوباره مادر دلش هوای پسر را کند و به سراغ عکس‌هایی برود که قد کشیدن پسر را نشان می‌دهد. عکس بچگی فرزندش را دوست دارد، شیرین و مظلوم به دوربین نگاه می‌کند و تمام معصومیت در نگاهش جمع شده است...
1396/08/22
 آبان ماه بهانه است که دوباره مادر دلش هوای پسر را کند و به سراغ عکس‌هایی برود که قد کشیدن پسر را نشان می‌دهد. عکس بچگی فرزندش را دوست دارد، شیرین و مظلوم به دوربین نگاه می‌کند و تمام معصومیت در نگاهش جمع شده است. اگر عمرش به دنیا بود الان 54 ساله بود. مادر با انگشت موهای بهنامش را در قاب تصویر نوازش می‌کند و زیر لب می‌گوید: «الهی شکر، الهی شکر.» نگاهش را می‌گرداند به قاب عکس کنار مبل که فرزاد پسر دیگرش به همراه بهنام در کنار همسر برای همیشه قاب شده‌اند. لب‌هایش را به دندان می‌گزد و زیر لب زمزمه می‌کند: «خدا نکند مصیبت کسی را بشناسد. به‌راحتی ول‌کنش نیست.» سالگرد تولد بهنام، بهانه دیدار ما از «‌‌حاجیه خانم فاطمه میراخورلی» 72 ساله، مادر شهید رامین (بهنام) ملک‌محمدی از ساکنان محله تسلیحات شد تا پای حرف‌های ناگفته‌اش بنشینیم.

نام: رامین (بهنام) ملک‌محمدی
تولد: آبان 1344
شهادت: 19 بهمن 1361
عملیات: والفجر مقدماتی
قطعه: 28 بهشت زهرا(س)

 صلح و صفا را دوست داشت
بسیج شهرداری عکس بهنام را روی دیوار روبه‌رویی زده است و اگر شماره پلاک را ندانی فکر می‌کنی منزل شهید منزل روبه‌رویی است. مادر می‌گوید: «زحمت می‌کشند اما دقت نمی‌کنند، قبلاً عکس را پشت درخت‌ها زده بودند و اصلاً دید نداشت. به شهرداری اعتراض کردیم و جایش را عوض کردند الان تو بالکن که می‌ایستم یا داخل آشپزخانه کار می‌کنم از این بالا عکسش را در میدان می‌بینم.» قبل از ما از گروه مستند‌ساز سپاه آمده‌اند و ضبط تلویزیونی دارند. گرم و صمیمی پذیرای ما می‌شوند. بهزاد برادر بزرگ‌تر هم حضور دارد و گاهی در یادآوری خاطرات مادر را یاری می‌کند. حاجیه خانم میراخورلی از شروع زندگی‌شان می‌گوید: «اصالتاً دماوندی هستیم و از 4‌ـ 5 سالگی به تهران آمدیم. شوهرم هم مرحوم عزت‌الله ملک‌محمدی قوم و خویش ما بود به سبب همین خویشاوندی سال 1338 با همدیگر ازدواج کردیم. اوایل آرایشگر بود و بعد در دانشگاه تهران نامه‌رسان شد. سال 1347 ساکن میدان تسلیحات شدیم. خداوند به ما 4 پسر داد. رامین فرزند دوم ما بود. چون نام برادر بزرگ‌ترش بهزاد بود بهنام صدایش می‌کردیم. شباهت ظاهری زیادی با خودم داشت. بچه مظلوم و ساکت در عین حال عاقل و مهربان بود. به هیچ‌وجه اهل دعوا و مرافعه نبود و سعی می‌کرد همه جا صلح و صفا برقرار کند.»

  بی‌خبر رفت
آقا بهزاد عکس‌های نوجوانی برادر را نشان می‌دهد و می‌گوید: «از اولش خیلی شیک و تمیز بود. لباس‌هایش همیشه اطو کرده و کفش‌هایش واکس زده بود و زمانی که هیچ‌کس لباس به قول امروزی‌ها «ست» نمی‌پوشید او ست می‌کرد.» مادر لبخند شیرینی به لب‌هایش می‌نشیند و می‌گوید: «ابتدایی که درس می‌خواند ناظم مدرسه می‌گفت: اگر 4 شاگرد مثل بهنام داشتم مدرسه ما در منطقه اول می‌شد. از بس زرنگ و درسخوان بود. دوست داشت خلبان شود. در و دیوار اتاقش را پر کرده بود از عکس هواپیما. دبیرستان که رفت علوم تجربی را انتخاب کرد و گفت: می‌خواهم دکتر بشوم. عمرش به دکتر شدن قد نداد. یکدفعه تغییر کرد و همه چیز را کنار گذاشت. با دوستانش به بسیج مسجد فاطمیه می‌رفتند. نمی‌گفتم نرو اما می‌گفتم می‌روی زود بیا. تا شب به خانه نمی‌آمد، نمی‌خوابیدم. بعداز مدتی تصمیم گرفت به جبهه برود گفتم: بهزاد کردستان است و پدرت هم ناراحتی کلیه دارد و در منزل بستری است و برادرهای دیگرت هم کوچکند. در جوابم گفت: مادر اگر من نروم، او نرود عراقی‌ها می‌آیند همه کشورم را می‌گیرند. یک روز تلفن کرد که من اندیمشک هستم! می‌دانست ناراحت می‌شوم و بی‌خبر رفت.‌کاری نمی‌توانستم بکنم گفتم: حالاکه رفتی خدا به همراهت!‌»
 
نامه داده بود که می‌آید
بهنام علاوه بر درس در ورزش هم حرف اول را می‌زد. کمر‌بند مشکی کاراته داشت و بعداز شهادتش هنوز جای مشتش به دیوارهای خانه بود. مادر ادامه می‌دهد: «خطش خیلی قشنگ بود، وصیتنامه‌اش را آوردند بعضی می‌گفتند: یک بچه 17 ساله نمی‌تواند این‌طوری بنویسد! گفتم: من خط بچه‌ام را می‌شناسم. 19 بهمن شهید شد. سه روز بعد پیکرش تشییع شد خدا را شکر نگذاشتند چشم‌انتظار بمانیم. می‌دانستم این راه آخرش شهادت است اما باور نمی‌کردم، منتظر بودم که برگردد چون خودش نوشته بود برمی‌گردد. هنوز چهلم بهنام نشده بود که بهزاد اسیر شد!» یادآوری خاطره اسارت بهزاد بر مادر سخت‌تر از شهادت بهنام است. اشک‌هایش را پاک می‌کند و می‌گوید: «یک سال نبود و خیلی سخت گذشت. نتوانستم یک شب سرم را روی بالش بگذارم و بخوابم. تا صبح راه می‌رفتم. هر روز هرکس یک چیزی می‌گفت. بعداز 4 ماه بی‌خبری یک نامه چند کلمه‌ای داخل خانه‌مان انداختند که نوشته بود: اسیر کوموله هستم، زنده‌ام‌ـ خط بچه‌ام را می‌شناختم‌ـ بعد از یک سال او را مبادله کردند. وقتی برگشت مثل یک بچه 12 ساله شده بود. بهترین روز زندگی‌ام روز آزادی بهزاد بود و بدترین روز زندگی‌ام روز شهادت بهنام. چون فکر نمی‌کردم این‌قدر زود شهید شود. نامه داده بود که می‌آید.»

 به ما سر بزنید
پدر سال 1367 سکته می‌کند و فرزاد‌ـ برادرکوچک‌تر‌ـ سال 1378 به دلیل تومور مغزی از دنیا می‌رود و کنار پدر و بهنام در قاب روی دیوار آرام می‌گیرد. مادر می‌گوید: «خیلی هوای پدرش را داشت. پدرش بعد از بازنشستگی مینی‌بوس خریده بود و خط تهران دماوند کار می‌کرد. از سر میدان که می‌پیچید صدای ماشین پدرش را می‌شناخت. دم در می‌دوید به پدرش می‌گفت: شما خسته‌ای خودش ماشین را‌ تر و تمیز می‌کرد. خیلی خوابش را می‌بینم به جایگاهش غبطه می‌خورم. بعداز شهادتش به خودم می‌گفتم این سرگذشت من تنها نیست خیلی از خانواده‌های این محل بچه‌هایشان شهید شدند. ما این انقلاب را با خون دل به دست آوردیم. ما هم در این انقلاب سهیم هستیم. راهی که بهنام خودش انتخاب کرد و کسی به زور نفرستاد.» صحبت‌ها به دیدار از خانواده شهدا می‌رسد. آقا بهزاد می‌گوید: «مرگ مرگ است و مرگ جوان تلخ اما بحث شهادت فرق می‌کند. این بهانه که اگر به سراغ خانواده شهدا برویم داغشان را تازه می‌کنیم درست نیست. دست از خانواده شهدا نکشید. به قول مادر خاطرات مثل پرده سینما همیشه جلو چشم ما است چه کسی بیاید چه کسی نیاید اما وقتی کسی می‌آید و یادی از شهید می‌کند خانواده‌های شهدا حس می‌کنند که هنوز هم برای این ملت مهم هستند و یاد شهدا فراموش نشده است.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code