منطقه 8

پرنده پــرواز کرد

نویسنده: سبامحسنی‌نژاد
پیدا کردن داستان نام کوچه و پس‌کوچه‌های محله‌ها گاهی مثل یافتن گنج از روی نقشه است. شما نام کوچه یا خیابان را می‌بینید و سلانه سلانه برای پیدا کردن چرایی این نام رهسپار آن محله می‌شوید تا شاید گنج‌تان را از دل محله بیرون بکشید....
1395/10/20
 پیدا کردن داستان نام کوچه و پس‌کوچه‌های محله‌ها گاهی مثل یافتن گنج از روی نقشه است. شما نام کوچه یا خیابان را می‌بینید و سلانه سلانه برای پیدا کردن چرایی این نام رهسپار آن محله می‌شوید تا شاید گنج‌تان را از دل محله بیرون بکشید. گاهی در میان این رمزگشایی‌ها به اطلاعاتی دست می‌یابید که خواندنش خالی از لطف نیست. قصه ‌این هفته را «عذرا اکبریان» مادر شهید «یعقوب سرپرنده» که نامش روی یکی از کوچه‌های سرپرنده نشسته است، برایمان بازخوانی می‌کند.

 شهادت اوج بندگی است
خیابان شهیدسرپرنده را از روی نقشه محله فدک پیدا می‌کنیم درست در ضلع شمال غربی این محله قرار گرفته است. کوچه طویلی است که از خیابان مدائن آغاز می‌شود و به بزرگراه امام‌علی(ع) خاتمه می‌یابد. سردر خیابان با تابلویی از عکس شهید مزین و این جمله بر روی آن حک شده است: «شهادت اوج بندگی است.» شستمان خبردار می‌شود این بار می‌توانیم خانواده شهید را به سادگی پیدا کنیم. میدان 98 خیابان شهید سرپرنده را به دو نیم تقسیم کرده و دکل بزرگ آهنی وسط میدان همه زیبایی‌ آن را بلعیده است. خانه مادر شهید را یکی از همسایه‌ها نشانمان می‌دهد. عروس خانواده «سمیه بی‌باک» صاحبخانه است و خانه مادرشوهرش در کوچه‌ای پایین‌تر قرار دارد. بی‌باک برای یافتن خانه شهید همراهمان می‌شود. به خانه مادر شهید که می‌رسیم عذرا خانم با همان مقنعه و چادر سفید نماز به استقبالمان می‌آید.

 روستایی شبیه به پرنده
عذرا خانم هم باید فکر کند تا یادش بیاید چه شده و چه نشده است. بدون عروس خانواده گزارش تکمیل نمی‌شد. بی‌باک در ابتدا برایمان از وجه تسمیه نام خانوادگی شهید اینگونه می‌گوید: «سرپرنده نام بخشی از روستایی به نام «چیمه»‌ در منطقه نطنز استان اصفهان است که این روستا از 4 محله تشکیل شده است. اگر کسی با بالگرد این پهنه را زیر نظر بگیرد متوجه می‌شود که هرکدام از این 4 محله شبیه قسمتی از بدن پرنده‌ای هستند. محله‌ای که عذراخانم و پدرشهید از اهالی آن هستند شبیه سر پرنده است و از این‌رو نام خانوادگی آنها سرپرنده نام گرفته است.»

 انتظار برای بازگشت
یعقوب سن و سالی نداشت که به جبهه رفت. تازه 17 یا 18 ساله شده بود که پایش به جبهه باز شد و بعد هم می‌شود آرپی‌جی‌زن. بی‌باک می‌گوید: «اول فروردین سال 63 بود که در منطقه طلاییه شهید شد. آن‌طور که من شنیده‌ام بعد از عملیات، عراقی‌ها این بخش را زیرآب می‌برند و پیکرها در گل و لای باقی می‌ماند و به همین دلیل تا مدت‌ها شهید مفقود‌الاثر بود.» جنازه شهید یعقوب سرپرنده تا 8 سال بعد کنار خانواده بازنگشت و عذرا خانم هر صبح و شام منتظر ماند تا خبری از فرزندش شود. مثل هر مادر دیگری باور نداشت که یعقوبش دیگر برنمی‌گردد. او منتظر بود تا پسر ارشدش سرزنده و سرحال بازگردد. اسفند سال 70 پیکر یعقوب پیدا می‌شود. پلاک همراهش نبوده، اما کارت‌ شناسایی یعقوب، او را به خانواده‌اش می‌رساند. عذرا خانم تابلوی قاب شده‌ای را نشانمان می‌دهد که همه مدارکی که شهید همراهش بوده را در آن گذاشته‌اند. مادر شهید مدام تکرار می‌کند: «خیلی سخته این انتظار، خیلی سخته. آن زمان‌هایی که جبهه می‌رفت سرم را از پنجره بیرون می‌کردم تا ببینم می‌آید یا نه. دوست نداشت من اینگونه منتظرش باشم این بود که می‌گفت اگر 2 بار زنگ در را زدم، بدان که من هستم.» آن زمان حاجیه خانم رضایت نداشت که یعقوب به جبهه برود و همیشه هم نگران آمدن و نیامدن یعقوب بود. اما وقتی پسر دوم خانواده سرپرنده به دنیا می‌آید، یعقوب دیگر با آرامش بیشتری به جبهه می‌رود. مادر شهید می‌گوید: «همان زمان که به جبهه می‌رفت و می‌آمد، پسردومم به دنیا آمد. یعقوب گفت دیگر من تنها پسرتان نیستم حالا خیالتان راحت باشد.»

 چشم و چراغ محله
سمیه بی‌باک از پدر یعقوب یاد می‌کند که در محله از نظر اخلاق و‌منش حرف اول را می‌زد. صحبت حاج محمود سرپرنده که می‌شود عذراخانم گل از گلش می‌شکفد و لبخندی گوشه لبش ظاهر می‌شود. حاج محمود خودش از اعضای بسیج محله بود و برای تدارکات اسباب و وسایل بروبچه‌های جبهه خیلی زحمت می‌کشید. عذراخانم که حالا بیشتر از گذشته حرف می‌زند، می‌گوید: «ساک و وسایل شهدای جبهه که می‌آمد حاج‌آقا اول از همه می‌رفت ببیند وسایل یعقوب هم در آن هست یا نه؟‌» ویژگی‌های اخلاقی حاج‌آقا آنقدر پرآوازه بود که خیلی از اهالی محله برای رفع کدورت‌ها و اختلافات‌شان سراغ ایشان را می‌گرفتند. مادر شهید می‌گوید: «فامیل، دوست و آشنا اگر دعوایی می‌کردند می‌آمدند تا حاج‌آقا واسطه آشتی شود.» بی‌باک با یک حالت خاصی انگار که پدر خود را از دست داده باشد می‌گوید: «بیش از اینکه به‌عنوان پدر شهید شناخته شوند، وجهه اجتماعی بالایی به واسطه ایمان قوی خود داشتند. من سال 85 عروس این خانواده شدم و حاج آقا یک سال بعد فوت کردند. با این حال احساس کردم همه چیزم را از دست داده‌ام.» مادر یعقوب می‌گوید: «حاج‌آقا همه کس من بود. مادرم، پدرم، خواهرم و... همین که پیش حاج‌آقا می‌نشستم انگار همه کنار من بودند. حیف شد که فوت کرد. راهنمای همه ما بود.»

 در جبهه آبدیده شد
عروس خانواده آلبوم عکس‌های قدیمی را می‌آورد. آلبومی پر از عکس‌های نوزادی شهید تا همان سال شهادتش.
بی‌باک که دخترخاله شهید هم هست می‌گوید: «آخرین عکسش را که انداخت چهره‌اش حسابی بچه سال بود. یک سال بعد که از جبهه آمد به قدری پخته شده بود که ما باور نمی‌کردیم. جبهه انگار 7 یا 8 سال او را بزرگ کرده بود.» حاجیه خانم تابلوی بزرگ رنگ روغنی از عکس شهید را نشان می‌دهد: «این آخرین عکس یعقوب است. آخرین بار که برای مرخصی آمد رفت عکاسی و عکس گرفت، اما وقت نکرد که عکسش را تحویل بگیرد فقط شماره‌اش را داد تا ما تحویل بگیریم. خودش هم عکسش را ندید.» بعد هم عکس دیگری را نشان داد که یعقوب تأکید کرده بود حتماً روی حجله‌اش این عکس را بگذارند.

 وصیتنامه شهید
یعقوب پیش از شهادتش وصیتنامه‌ خود را به خانواده‌اش‌ داده بود. بی‌باک وصیتنامه شهید را برایمان می‌آورد.
اگرچه نسخه دست‌نویس را به بنیاد شهید سپرده‌اند، اما نسخه تایپی آن هنوز هم موجود است: «‌‌با سلام و درود بر آقا امام زمان(عج) و منجی بشریت و برقرارکننده عدالت در جهان. سلام و درود بر رهبرکبیرانقلاب اسلامی ایران حضرت آیت‌الله خمینی اسوه والگوی همه انسان‌ها بعد از پیامبر(ص) و امامان(ع) برروی زمین که هر پیامش به مستضعفین جهان عشق و شور و ایمان به خدا و درس آزادگی می‌دهد و لرزه و ترس و وحشت در وجود مستکبران جهان می‌اندازد.» و پس از این مقدمه همه را به تبعیت از اسلام حقیقی دعوت می کند.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code