منطقه 8

100 میدان نه کمتر، نه بیشتر

نویسنده: فرشاد شیرزادی
یوریک کریم مسیحی، نه اهل حرف‌های قلنبه سلنبه است و نه به نظر می‌رسد مانند برخی افراد بی‌خبر جامعه حرف بزند. نه از روشنفکران برج‌عاج‌نشین است و نه آنقدر عامه‌پسند می‌نویسد که بتوان او را جزو نویسندگان این دسته به شمار آورد...
1395/10/20
 یوریک کریم مسیحی، نه اهل حرف‌های قلنبه سلنبه است و نه به نظر می‌رسد مانند برخی افراد بی‌خبر جامعه حرف بزند. نه از روشنفکران برج‌عاج‌نشین است و نه آنقدر عامه‌پسند می‌نویسد که بتوان او را جزو نویسندگان این دسته به شمار آورد. گرچه زویا پیرزاد و آثارش را ارج می‌نهد اما مخاطب باهوش درمی‌یابد که جنس کار او از بنیان با آثار عامه‌پسند متفاوت است. کتاب «100 میدان» که درباره 100 میدان نارمک نوشته شده و ایام کریسمس بهانه‌ای شد تا سراغ او برویم و پای حرف‌هایش بنشینیم. در این گفت‌وگوی خاص با ما همراه شوید.

طبقه چهارم ساختمان
طبقه چهارم ساختمانی در خیابان شفیعی زرکش محل ملاقات ما با یوریک کریم‌مسیحی است. یکی از محله‌هایی که در تهران از همه بیشتر اقلیت مذهبی را در خودش گنجانده است. طبقه چهارم جایی است که می‌توان‌‌ تردد خودروها را دید و آذین‌بندی برخی مغازه‌ها و خانه‌ها به مناسبت کریسمس. کریم‌مسیحی عید را دوست می‌دارد. از نخستین خاطراتی می‌گوید که بابانوئل به او هدیه می‌داد و از بهترین عیدی‌هایی که تا به امروز نصیبش شده است. از کتاب «100 میدان» حرف می‌زنیم و بحثمان گل می‌اندازد. او بنا به گفته خودش حتی اگر نام خشکشویی‌ای را هم در یکی از 100 داستان این کتاب آورده بی‌دلیل نبوده و رفته و آن را از نزدیک دیده است.

لباس‌ها و خشکشویی محل
با یوریک کریم‌مسیحی پیاده‌روی می‌کنیم. از میدان تسلیحات به خیابان میرحسینی(زرکش) می‌رویم. در میان راه چند اقلیت ارمنی با او سلام و احوالپرسی می‌کنند. یکی از مغازه‌دارها در درگاه مغازه با کریم مسیحی دست می‌دهد و خوش‌وبش می‌کند. بعد از اینکه با هم خداحافظی می‌کنند، کریم مسیحی می‌گوید: «صاحب این مغازه خشکشویی با من و خانواده‌ام آشناست و این آشنایی ماجرا دارد.» ترغیب می‌شویم که ماجرا را از زبان کریم‌مسیحی بشنویم. کریم مسیحی وارد مغازه‌ای می‌شود و مقداری شیرینی نازوک می‌خرد. یک دو شیرینی نازوک به دهان می‌گذاریم و طعم گندم در دهانمان می‌ماند. نویسنده کتاب «100 میدان» به حرفش ادامه می‌دهد و ما هم مشتاقانه ماجرا را دنبال می‌کنیم. می‌گوید: «یک‌بار پسرم لباس‌هایی را برای خشکشویی به این مغازه برده بود. صاحب مغازه با فراست و تیزهوشی دریافت که او پسر من است. وقتی از او پرسیدم که از کجا پسرم را شناختی گفت: از لباس‌هایش. دیروز لباس شما را پوشیده بود، لباسی را که چند بار خودم آنها را اتو کرده و به شما داده بودم.»

پیاده‌روی در نارمک
کریم مسیحی کتاب «100 میدان» را امضا می‌کند و به ما می‌دهد. لحن و زبان نوشته‌اش صمیمانه است و بی‌ریا. می‌گوید: «قابل شما را ندارد!‌» از نحوه و چگونگی نوشتن «100 میدان» از او سؤال می‌کنیم. اینکه چگونه به فکر نوشتن چنین کتابی افتاد. اینکه اصلاً 100 میدان نارمک چرا و چه قابلیتی داشت که چنین کتابی را دستمایه نوشتن 100 داستان کوتاه قرار داد. کریم مسیحی چشم‌هایش را در چشم‌خانه می‌چرخاند. سر ذوق آمده است.‌گویی همین دیروز نوشتن کتابش را به پایان برده است. می‌توان ساده و سر راست در نی نی ‌چشمانش اشتیاق سخن گفتن را دریافت. می‌گوید: «یکی از علاقه‌مندی‌های من پیاده‌روی است. برای نوشتن این کتاب هر 100 میدان نارمک را زیر پا گذاشتم. من این کار را با علاقه خاصی انجام دادم چون میدان‌های نارمک را فوق‌العاده دوست دارم. دوست داشتم تا برای هر میدان یک قصه بنویسم. در واقع هر میدان آنقدر مایه داشت که توانستم هر میدان را یک داستان کنم. من هرکدام از این میدان‌ها را دو بار وارسی کردم و اگر هم در حین پیاده‌روی به نکته‌ای بر می‌خوردم آن را یادداشت می‌کردم. حتی نقشه‌برداری کردم. کاملاً می‌دانستم که کجا تعمیرگاه و کجا پیتزا‌فروشی و کجا آژانس املاک است.»

شیء باارزشی که چال کردم
به دفتر کار برمی‌گردیم. با یوریک چای می‌خوریم. کریم‌مسیحی از خاطراتش برایمان سخن می‌گوید. می‌گوید: «حداقل یک سوم از قصه‌هایی که در «100 میدان» نوشته‌ام سراسر خاطره ناب است. مثلاً یادم است که فوتبال بازی می‌کردیم. در میدان دروازه گذاشته بودیم. مادر یکی از بچه‌های هم‌محله‌ای بیرون آمد و گفت که پسر من شب کار است و به همین دلیل دارد استراحت می‌کند. ما هم یکی دو پرده صدایمان را پایین‌تر آوردیم. همین موضوع یکی از داستان‌ها را تشکیل داد. حدود دوسوم این کتاب نیز خاطراتی است که دیگران برایم تعریف کرده‌اند. نه اینکه کتاب خاطره صرف باشد بلکه من آنها را به شکل داستانی بازآفرینی کرده‌ام. خاطره یک‌بار توپ خوردن و شکستن شیشه سراسری یک خانه موضوع یکی دیگر از داستان‌های مرا تشکیل داد. یک‌بار دیگر شیء باارزشی را در یکی از میدان‌های نارمک چال کردم و هنگامی که برگشتم دیدم سر جای خودش نیست. این موضوع هم دستمایه نوشتن یکی دیگر از 100 داستان شد.»

ماجرای اسم‌های ترکیبی
برای ما جالب است بدانیم که این اسم‌های ترکیبی اسلامی – مسیحی از کجا آمده است. ژریک‌الله‌وردی، روبین محرابیان و حتی خود کریم مسیحی. برای یافتن جواب این پرسش چه کسی بهتر از خود کریم. یوریک درباره نام فامیلش می‌گوید: «موقعی که اسم فامیل انتخاب می‌کردند ارمنی‌ها هم مانند بسیاری از ایرانیان نام‌های مختلفی برای خود انتخاب می‌کردند. یک ارمنی ممکن است نامش محمودی یا الله‌وردی باشد و موقعی که جد من هم می‌خواست نام انتخاب کند کریم مسیحی را برگزید. برای مثال بیشتر محمودی‌ها اهل تبریزند.»

بابانوئل واقعی
کریم‌مسیحی می‌گوید: «از همان ابتدا می‌دانستم که بابانوئلی در کار نیست. نمی‌دانم از کجا فهمیدم. از کادوهایی که دریافت می‌کردم یا میان گفت‌وگوی بزرگ‌ترها یا شاید چون خانه‌مان آنقدر کوچک بود که شومینه‌ای نداشت که بخواهد بابانوئل بیاید و برایم هدیه بگذارد و برود. اما همیشه در خاطر دارم که بابانوئل‌ها به خانه ما می‌آمدند. بابانوئل‌هایی که دوستان ما و خانواده‌مان بودند، لباس می‌پوشیدند و به ما کادو می‌دادند. به هر حال آنها بابانوئل بودند و ربطی به افسانه‌ها نداشتند حتی شاید قبلاً با آنها فوتبال هم بازی کرده بودیم اما در آن زمان بابانوئل خانه ما بودند.» یوریک کریم‌مسیحی هنوز کودکی خود را حفظ کرده است. می‌خندد و وقتی لبخند بر لب‌های او می‌بینیم گویی صاف و رک و راست با کودکی او روبه‌روییم. می‌گوید: «آنچه بیش از همه چیز در عید دوست دارم، دیدن خوشحالی بچه‌هاست. درست همان‌طور که خودم هم بچه بودم و موقع عید خوشحال می‌شدم.»

میدان 86، محل زندگی نویسنده
با کریم‌مسیحی سوار تاکسی می‌شویم و از دفتر کار به محل زندگی او می‌رویم. به میدان 86 نارمک. جایی که او در یکی از خانه‌ها با درختان خزان زده و سرما دیده و البته با شاخه‌های همچنان انبوه و در هم پیچیده چنارهای میدانش زندگی می‌کند: «من متولد همین میدان هستم و همه عمرم را در این میدان زندگی کرده‌ام. همواره در میدان‌های نارمک، بعدازظهرها مردم را می‌دیدم که برای هواخوری یا قدم زدن یا هر چیز دیگر که اسمش را بگذاریم به این میدان‌ها می‌آیند. اینجا در واقع میعادگاهی برای بازدید مردم می‌شود. بچه‌ها با هم بازی می‌کنند و سر و کله هم می‌کوبند.‌گویی زندگی در این میدان‌ها به شکل زنده‌ای جریان دارد و این میدان‌ها رابطه ویژه و جالب و جذابی در روابط اجتماعی و به‌ویژه شهرنشینی دارند. در عین حال اگر در بحرش بروید هیچ‌کدام از این میدان‌ها شبیه به یکدیگر نیست. مردم از نظر فرهنگی با یکدیگر متفاوت‌اند و قیمت مسکن هم در هر میدان با میدان دیگر تفاوت دارد.»

یادی از کیسه قرمز
با کریم‌مسیحی قهوه می‌نوشیم. بخار قهوه از فنجانی که طرح میکی‌موس دارد بر می‌خیزد و ما را به یاد انیمیشن‌های روزهای نزدیک کریسمس که در دوران کودکی‌مان از تلویزیون پخش می‌شد، می‌اندازد. بخار از روی فنجان بلند و در هوا ناپدید می‌شود. کریم مسیحی می‌گوید: «تعطیلات ژانویه داشت شروع می‌شد که به همه بچه‌ها یک کیسه به رنگ قرمز دادند که پر از آجیل بود. از مدرسه با شور و شوق فراوان بیرون آمدم چون هم به ما کیسه آجیل داده بودند و هم گفته بودند که بروید خانه. به قدری خوشحال بودم که در پوست خود نمی‌گنجیدم. برف می‌آمد و با وصف اینکه برف‌ها توی کفشم رفته بود و موقع کندن جوراب‌ها هم در خانه پایم از فرط سرما حسابی سرخ شده بود، با همان برف‌های داخل کفش به خانه بازگشته بودم. آن کیسه را هنوز با گذشت بیش از 30 سال دارم و با رنگ قرمزش به قول معروف عشق می‌کنم. سگکی که روی کیسه دوخته شده هنوز هست و برایم حکایت خاطره‌ای در یادماندنی دارد.»

هیچ کتابی درباره 100 میدان نبود
از کریم مسیحی در حین قدم زدن در خیابان ستارخان زرکش می‌پرسیم: «از کتاب و منبعی هم برای نوشتن کتاب «100 میدان» استفاده کردید یا نه؟» او بی‌پیرایه و ساده می‌گوید: «برای نوشتن کتاب «100 میدان» هیچ کتاب و منبعی نیافتم. از سوی دیگر من کار تحقیقی و پژوهشی انجام ندادم و صرفاً قصد داشتم داستان بنویسم. دنبال اسناد نبودم. کارم فقط ادبی بود و تنها دوست داشتم ارجاع‌هایم سندیت داشته باشد. به فرض اگر در جایی یک سوپرمارکت است و من در داستان آورده‌ام در واقعیت هم طابق‌النعل بالنعل چنین باشد.»



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code